آیینه پژوهش
(١)
چگونه منتقدان را كله پا كنيم؟ - اسلامی سید حسن
١ ص
(٢)
دستاوردهاى نظريه نقد منبع در تحليل متون عربى سده هاى ميانه - آقايى سيد على
٢ ص
(٣)
ميراث بى نظير مسجد جامع صنعا - نیل ساز نصرت
٣ ص
(٤)
تفسير اثنى عشرى و مؤلف آن - استادى رضا
٤ ص
(٥)
ناخنكى بر كار مردى سترگ خرده نقدى بر ترجمه نهج البلاغه - شهیدی
٥ ص
(٦)
غياث الدين دشتكى و كتاب (اخلاق منصورى) - جاهد محسن
٦ ص
(٧)
نقدها را بود آيا كه عيارى گيرند؟ نقد مقاله (آيا قياس فقهى همان قياس منطقى است؟) - مقدس سعید
٧ ص
(٨)
شاهكارى از احياى متون داستان يك عقبگرد - اباذری علیرضا
٨ ص
(٩)
نيم نگاهى به كتاب قيام مختار - حسن پور سيدعبدالكريم
٩ ص
(١٠)
جانشينان پيامبر(ص)در پرتو شرح نهج البلاغه - احمدوند فاطمه
١٠ ص
(١١)
نقد و بررسى كتاب روانخوانى و تجويد قرآن كريم - آسه جواد
١١ ص
(١٢)
معرفى هاى گزارشى -
١٢ ص
(١٣)
مجله هاى پژوهشى -
١٣ ص
(١٤)
كتابشناسى آثار ياقوت حموي - پاكستانى الهى
١٤ ص
(١٥)
درگذشتگان - اشكورى
١٥ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - نيم نگاهى به كتاب قيام مختار - حسن پور سيدعبدالكريم

نيم نگاهى به كتاب قيام مختار
حسن پور سيدعبدالكريم

قيام مختار; سيدابوالفضل رضوى اردكانى; تهران: شركت چاپ و نشر بين الملل, ١٣٨٧ .

در تاريخ, قطعيات و مسلماتى يافت مى شود كه نه كسى آنها را انكار مى نمايد نه توان انكار آنها را دارد; چرا كه گزارش هاى تاريخى و گزارشگران تاريخ, در اصل آن اختلافى ندارند; اما همين گزارش هاى قطعى از تاريخ, آن گاه كه در گردونه پژوهش پژوهشگر و تحليل تحليلگران بيايد, معركه آرا شده, هر پژوهشگر و تحليلگرى از ظن خود يار و بارش مى شود.
قيام مختار از جمله مسلّماتى است كه در تاريخ اسلام ثبت و ضبط گرديد كه اگر سؤال شود مختار كيست و چه كرد؟ براساس مطلب فوق, دوگونه پاسخ قطعى و اختلافى دريافت مى شود: پاسخ قطعى آن است كه گزارشگران تاريخ داده اند و عبارت از اين است كه ابواسحاق مختار بن ابى عبيد ثقفى, شخصى از قبيله ثقيف طائف, سال ٦٦ هجرى قمرى به خونخواهى امام سوم شيعيان و اهل بيتش(ع), در كوفه عليه حكومت وقت دست به قيام زد و قيامش چنين آغاز و چنان انجامى داشت.
گونه دوم, پاسخ هاى غيرهمسو و حتى نامتجانس تحليلگران است كه محصول تحليل هاى مختلف از نگاه هاى مختلف تاريخى, عقيدتى, اجتماعى و سياسى است كه بر اين اساس هركدام مبنايى براى مطالعه پژوهشگران شده, سبب شكل گيرى پژوهش هاى بى شمارى گشته است.
ترديدى نيست كه با مطالعه تحليلى تاريخ, نمى توان چنين موضع و لاغير آن ارائه نمود. چنانچه به سير مختارپژوهى در تاريخ شيعى نظر افكنيم, خواهيم يافت كه به راحتى نمى توان مختار را ستايش يا نكوهش كرد. رجوع به ديدگاه هاى آكنده از احتياط علمايى چون علامه مجلسي١ و علامه مامقاني٢ و مانند ايشان درباره وى, بيانگر اين نكته است كه انتخاب موضع نسبت به وضعيت مختار, كار آسانى نيست. اين نكته به معنى نفى پژوهش از اين حوزه نبوده, بلكه به دليل گره خوردن مختار و قيامش با تاريخ اسلام شيعى و خلأ پژوهش هاى امروزى در اين موضوع است كه آن را ضرورتى اجتناب ناپذير مى سازد.
مختار هم به سان ديگر حادثه سازان تاريخ, سبب شد جامعه, مختارستايان (موافق معتدل و افراطى) و مختارستيزانى (مخالف معتدل و افراطى) در خود بپروراند و هركدام به استناد نقلى از تاريخ يا روايتى از ائمه معصومين درباره مختار, بر ديدگاه خود صحّه بگذارند. گرچه در اين ميان عده اى بى طرف بوده, سكوت اختيار كرده اند.٣
ناگفته پيداست كه مختارستايان و مختارستيزان شيعه, ستيز و ستايش خود را مبتنى بر انگيزه مقدس و تكليف دينى خويش مى دانند; چنان كه علامه ابن نماى حلى در مقدمه ذوب النضار, مى گويد: بعضى از علما كناره گيرى از قبر مختار را نزديك شدن به خدا مى دانستند.٤
پس شايسته است به ستيز با هيچ كدام برنخاسته, هر دو گروه را به واسطه تكليف دينى اى كه بر دوش خويش احساس مى كنند, بستاييم; آن گاه رحمت واسعه الهى را براى رفتگان و فزونى توفيق را براى زندگان از هر دو گروه دردمندان دين, مسئلت نماييم.
از كتب و تأليفاتى كه درباره مختار نوشته شده است, برمى آيد كه صاحبان اين آثار در روشنگرى نسبت به شخصيت و ماهيت قيام مختار چندان توفيقى نيافته اند; زيرا اكثر آثار ذكرشده, قبل از آنكه تأليف مستقلى در رد يا تأييد مختار به حساب آيند, بيانگر مواضع شخصى مؤلف در مقابل موضع مؤلفى ديگر است; به اين معنى كه اگر شخصى در ذكر محاسن و تأييد مختار از جانب ائمه(ع) كتابى مى نوشت, ديگرى به مقابله برمى خاست و نسبت به ذكر معايب و تكذيب مختار از طرف ائمه(ع), دست به قلم مى شد و رديه اى ارائه مى كرد; در حالى كه هركدام از نويسندگان دو گروه, بزرگانى صاحب نام و صاحب منزلت علمى در جامعه دينى بوده و هستند; با اين حال ديده شده است هيچ كدام از اين بزرگان كتابى مستقل و خارج از قضاوت شخصى درباره مختار ارائه كرده باشد.
كتاب قيام مختار به قلم و پژوهش سيدابوفاضل رضوى اردكانى, از جمله معدود كتاب هايى است كه در اين راستا به سبك نوين و امروزى پژوهش, به رشته تحرير درآمده است. مؤلف كتاب كه خود از حوزويان و فعالان عرصه سياست و فرهنگ اسلامى بوده و هست, بى ترديد با انگيزه بازشناسى و پر كردن خلأ پژوهشى اين موضوع در فرهنگ شيعى, با دغدغه مضاعف, انجام آن را بر خود فرض و ضرورى يافته است. چاپ هاى متعدد اين كتاب از سال هاى ١٣٦٦ ـ ١٣٨٨ شاهدى بر اين ادعاست و چاپ بهينه آن در سال ١٣٨٧ و ١٣٨٨ شاهد ديگرى بر صدق گفتار ماست; گرچه در چاپ هاى مختلفى با نام هاى ماهيت قيام مختار و قيام مختار عرضه مى شد.
اكنون بر اين باور هستم كه خواندن يك اثر و بى توجه از كنار آن گذشتن, خدمت به صاحب اثر نيست, بلكه نهايت قدردانى از صاحب اثر ارزش دادن به آن تأليف, اين است كه با نقد خود آن را باارزش تر سازيم; بنابراين در راستاى يارى نمودن به مؤلف محترم كه به يقين زحمات بسيارى را متحمل شده است, بخشى از كتاب را (حدود چهار فصل) را بررسى كرده, در محورهاى زير كه تقريباً بر كل كتاب حاكم است, اثر در خور توجه و بازبينى مى دانم:٥
١. مؤلف محترم تطهير و تبرئه مختار را رسالت و هدف اصلى نگارش كتاب بيان داشته است, لكن ملاحظه مى شود طهارت و برائت مختار را پيش فرض بحث قرار داده است. شكى نيست كه قيام مختار حادثه اى است كه در ظرف زمان و تاريخ گذشته رخ داده و اظهار نظر درباره جريان هاى تاريخى, اينگونه اقتضا مى كند كه گزارش ها و اظهارنظرهاى موافق و مخالف, به ترتيب تقدم و تأخر زمانى و دور از تعصب و باورهاى شخصى, مطالعه و مورد بررسى گرفته, آن گاه بر اساس دلايل علمى و تحليل هاى منطقى, رد يا تأييد شوند. مخفى نماند كه همه نوشته هاى تاريخى از سلامت لازم برخوردار نيستند تا به عنوان مستند, مورد استفاده قرار گيرند. چه بسيار گزارش ها و رواياتى كه با اهداف مغرضانه سياسى, اجتماعى و عاطفى تنظيم شده اند و به اوراق تاريخ اضافه گشته اند; لكن از آنجا كه اينگونه نوشته هاى حق يا به ناحق اسناد موجود تاريخ هستند, در امر تحقيق, گريزى از مطالعه و بررسى آنها نيست.
وجود گزارش ها و نقل هاى مختلف تاريخى نسبت به افكار, عقايد و عملكرد مختار, امكان اظهارنظر صريح و تعيين تكليف اعتقادى وى را با مشكل مواجه مى كند. چگونه مى توان از عبارات منابع تاريخى و رجالى متقدم درباره مختار كه ذيلاً ذكر مى شود, به سادگى گذشت؟
الف) ميزان الاعتدال ذهبى (م ٧٤٨ ق): (مختار بن أبى عبيد الثقفى الكذاب: لاينبغى ان يروى عنه شىء لأنه ضال مضل. كان يزعم أن جبرئيل ينزل عليه, وهو شر من الحجاج او مثله).٦
ب) تاريخ الاسلام ذهبى: (كانت الشيعه تشتم المختار وتعتبه لما كان منه فى امر الحسن بن على).٧
ج) رجال كشى: (والمختار هو الّذى دعا الناس الى محمد بن على بن ابيطالب ابن الحنفيه و سمّوا الكنيسانيه و هم المختاريه…).٨
د) تاريخ طبرى: (أنى قد جئتكم من قبل المهدى محمد بن على بن الحنفيه). تاريخ طبرى در موارد بسيارى از ذكر واژه مهدى توسط مختار براى محمد حنفيه ياد مى كند; حتى در جايى تعبير (الامام المهدى) دارد.
هـ ) بحارالانوار مجلسى: (أنا فى شأنه من المتوقفين).
آيا صرف ادعاى اينكه ديدگاه ها و روايات فوق را بدخواهان, جعل و وضع نموده اند, تحكم نيست؟! به يقين استناد به كتب رجالى و تاريخى متأخر كه حجيت خودشان محل تأمل است, كافى نخواهد بود; گرچه متأخرانى (معاصرانى) چون علامه مامقانى كه مؤلف كتاب مورد بررسى, در تأييد مختار, به سخن وى استناد كرده است, به صراحت تكليف مختار را روشن نكرده است.
از طرفى, مؤلف محترم, ملاك شناخت مختار را بررسى اقوال علماى رجال و حديث قرار داده است. بديهى است تأييد وثاقت يك شخص از منظر علماى رجال و حديث, صرفاً در حد صلاحيت قبول حديث از اوست; پس در اين كتاب جاى استنادات تاريخى را براى ارائه شخصيت مختار خالى مى بينيم.
٢. ناهماهنگى ميان عنوان كتاب و محتوا: عنوان كتاب حكايت از تبيينى بودن محتواى آن دارد; بدين معنى كه مى تواند صرفاً تحليلى جامع الاطراف و بى طرف نسبت به قيام مختار باشد; در حالى كه آغازين كلمات مقدمه كتاب, كاملاً جانبدارانه و با موضعى دفاعى بوده است كه تا آخر كتاب, اين موضع حفظ مى شود; چه اينكه در طليعه و مقدمه اين نوشتار, بر پيشينيان خرده گرفتيم كه با موضعى از پيش تعيين و تعريف شده دست به قلم مى شدند و همچنان كه آمد, اين امر رغبت خواننده را به شدت كاهش داده, ممكن است براى فهم ادعاى حق مدعى نيز بشود.
٣. تناقض در محتوا: اين محور را با مقايسه گفتار مؤلف در آغازين و انجامين پاراگراف هاى كتاب, پى مى گيريم:
ـ ص ١, آخرين پاراگراف:
(اين جانب حدود پنج سال در اين باب تحقيق نمودم و تمام سعى و تلاشم بر زدودن گرد ابهام از چهره تابناك يكى از حماسه سازان تاريخ خون رنگ تشيع… ).
ـ ص ٥٧٩, آخرين سطر;
(سپاس خداى را كه به اين بنده ناچيز توفيق تحقيق و تحرير شرح حال و قيام شهيد منتقم, مختار بن ابى عبيد ثقفى (رحمة اللّه عليه) را عنايت فرمود و پس از حدود دو سال تتبع و تحقيق در ماه جمادى الاولى ١٤٠٨ ق… ).
مؤلف در صفحه ٤٩, پاراگراف سوم و چهارم مدعى است: چنانچه بزرگانى مانند شيخ طوسى و علامه حلى شخصى را بستايند در وثاقت وى ترديدى باقى نمى ماند. آيا واقعاً اينگونه است كه ستايش شيخ طوسى و علامه حلى مى تواند ملاك وثاقت باشد؟ به فرض صحت اين سخن كه خود جاى بحث دارد, چرا مؤلف, كلامى از اين بزرگواران در تأييد مختار نقل نكرده است و يا ارجاعى به سخن آنها نداده است؟! ادعاى ديگر مؤلف, اين است: (احدى از فقهاء, علما, محدثان و رجاليون بزرگ شيعه در ذم و نكوهش و قدح مختار سخن نگفته اند). اين ادعا نه تنها قابل اثبات نيست, بلكه همچنان كه آمد و بعضى از مواردِ نقض آن را در سطور پيشين بيان كرديم; ضمن آنكه مؤلف محترم در مواضعى از كتاب, شواهدى را به مناسبت بحث در آن موضع ارائه مى نمايد كه ناقض اين ادعاست. در ادامه, به نمونه هايى اشاره مى كنيم:
سخن اوليه
(جالب اينكه در ميان فقها و علما و محدثان و رجاليون بزرگ شعيه, تاكنون احدى از آنان در ذم و نكوهش و قدح مختار سخن نگفته اند… ).٩
(از سوى ديگر اين بزرگان با عنايت به رواياتى كه در مدح مختار آمده و بررسى دقيق تاريخ قيام او, به پاكى و صحت اعتقاد و ممدوح بودن او و اينكه كار وى مورد رضاى ائمه بود, اقرار و اعتراف كردند). ١٠
نقيض
ـ در صفحه ٥٣ درباره نظر مرحوم ميرزا محمد استرآبادى مى خوانيم:
(ايشان از علماى بزرگ علم رجال است. [حرف ايشان از نگاه رجالى حجيت دارد] و در كتاب منهج المقال فى علم الرجال مى فرمايد: (آنچه براى من روشن است اينكه نبايد او را به بدى ياد كرد, ولى روايات او هم قابل اعتماد نيست و خداوند بهتر از همه حال او را مى داند).
ـ در صفحه ٥٤ به نقل از علامه مامقانى آمده است:
(مرحوم مامقانى, استاد بزرگ علم رجال [قابل توجه خواننده محترم كه اگر ايشان رجالى بزرگى است, پس حرف ايشان حجّت است]… مى فرمايد: پس خلاصه تمام آنچه ذكر كرديم, اين است كه: اين مرد (مختار) مذهبش امامى و معتقد به امامت ائمه معصومين(ع) و حكومت او با اجازه امام بوده است, گرچه وثاقت او ثابت نيست).
ـ از علامه مجلسى نيز نقل شده است: (بيان: كان هذالخبر وجه جمع بين الاخبار المختلفه الوارده فى هذا الباب بانه وان لم يكن كاملاً فى الايمان واليقين… وانا فى شانه من التوقفين وان كان الاشهر بين اصحابنا انه من المشكورين).١١
ـ در صفحه ٥٥ نيز مى خوانيم: (آيت اللّه خويى پس از نقل و رد چند روايت كه در مذمت و نكوهش مختار رسيده است, مى فرمايد: در اينجا چند مطلب است كه بايد روشن شود: اول, بعضى از علما بر اين عقيده هستند كه مختار خوش عقيده نبوده و به همين جهت استحقاق عذاب دارد و به جهنم خواهد رفت, لكن به واسطه شفاعت امام حسين از جهنم بيرون مى آيد و نجات پيدا مى كند).
ـ در صفحه ٥٧٦ آخرين پاراگراف, به نقل از ذوب النضار آمده است: (از ديرزمان, بزرگان و علما از زيارت مختار, خود را كنار مى كشند و نسبت به اظهار فضايل او لب فرو مى بندند… و او را متهم مى كنند كه قايل به امامت محمد حنفيه بوده و به قبر او بى توجهى مى كنند, و دورى از قبرش را نزديكى به خدا مى دانند… ).
آيا سخن مامقامى و استرآبادى تأييد وثاقت است؟! آيا بيان علامه مجلسى مدح است؟! آيا اين, اقرار و اعتراف به صحت عقيده مختار است؟! يا اينكه از نظر مؤلف, علامه مجلسى و مامقانى و خويى, ابن نما را در زمره علماى شيعه نمى داند؟! وگرنه چگونه اين بزرگان را از آن حصر ـ كه گفته احدى از علما ـ خارج مى كند؟!

٢. ساختار نامناسب مطالب كتاب
در تبويب و تنظيم محتواى يك اثر پژوهشى, روال بر اين است كه عنوان كلى بحث, اعم از عناوينى باشد كه ذيل آن مطرح مى شود. به موارد ذيل توجه كنيد:
الف) صفحه ١٣ بيوگرافى و جايگاه در بحث: قبل از ورود به اصل بحث, ذكر اين نكته خالى از لطف نخواهد بود كه گاهى به دليل آميخته شدن بعضى از واژه هاى بيگانه با فرهنگ و زبان فارسى, از به كارگيرى آن گريزى نيست و بيگانه بودنش به ذهن هيچ خواننده اى خطور نمى كند تا خواننده به دنبال اصالت آن برود, بلكه مى توان گفت: واژه به ذهن آشنا گشته, از بيگانگى افتاده است. كلماتى مانند راديو, تلويزيون, كولر و فريزر از آن دسته است; چه بسا اگر معادل فارسى آن را به كار ببريم, قيافه كلام مضحك به نظر آيد! اما واژه بيوگرافي١٢ در زبان فارسى از چنين انسى برخوردار نيست, كه گريزى از به كارگيرى آن نباشد, بلكه در برابر آن, كلماتى مألوف و مأنوس, مثل زندگى نامه, شرح حال و تاريخچه زندگى وجود دارد.١٣
حال بررسى شود كه مؤلف چه معنايى از بيوگرافى در ذهن داشته است كه آن را جزئى تر از ويژگى هاى شخصى (عنوان فصل) قلمداد كرده, ذيل آن جاى داده است؟! به نظر مى رسد اگر بتوان بين دو واژه ويژگى هاى شخصى و زندگى نامه, ارتباطى فرض كرد, اين ارتباط عكس ارتباطى خواهد بود كه مؤلف درنظر گرفته است; بدين معنى كه ويژگى هاى شخصى, ذيل زندگى نامه (بيوگرافى) قرار مى گيرد.
ب) ميان عنوان فصل, (ويژگى هاى شخصى مختار) و عنوان بخش دوم, (شخصيت مختار) چه تفاوتى وجود دارد؟ اصلاً ميان عنوان فصل و عناوين بخش هاى آن, چه ارتباطى وجود دارد؟ چه چيزى مرز بين آنها را مشخص مى كند؟ اين موارد با مراجعه به متن كتاب, قابل لمس است.
در صفحه ٧٠ عناوين بخش هاى اول و دوم فصل سوم (تهمت هاى ناروا), عبارت اند از: ١. مختار مدعى وحى و نبوت نبود; ٢. مختار كيسانى نبود.
گرچه بر خلاف عنوان فصل, بحث را با شكل و شمايل دفع اتهام آغاز كرده, دفع تهمت آنچنانى نيز صورت نداده است, لكن محتواى با عنوان اصلى فصل, همخوان است; اما سؤال اين است كه بخش سوم از اين فصل, با عنوان (فرقه كيسانيه) چه ارتباطى به تهمت هاى ناروا دارد؟! بحث, بحثى فرقه شناسى و اعتقادى است كه خارج از رسالت كتاب است. شايد پاسخ داده شود از آنجا مخالفان مختار وى را كيسانى و بنيانگذار فرقه كيسانيه مى دانستند, ضرورى به نظر آمد از فرقه كيسانيه بحث شود. پاسخ مناسبى است, اما از نظر چينش محتواى كتاب, لازم بود قبل از انتساب مختار به فرقه كيسانيه, با عنوان (تهمتى ناروا), مرورى اجمالى بر خاستگاه و اعتقادات كيسانيه صورت مى پذيرفت تا مشخص شود آيا انتساب فردى به كيسانيه مدح است, يا ذم! در حالى كه مؤلف محترم, مختار را از چيزى كه خوب يا بد بودنش را در آينده مطرح خواهد نمود, تبرئه كرده است.
چنانچه وجود طرح بحث از فرقه كيسانيه را در هر موضعى از كتاب كه باشد, بپذيريم, چند اشكال ديگر باقى مى ماند:
ـ مؤلف, در صفحه ٩٥ و ٩٦ اعتقاد سيدحميرى به كيسانيه را انحراف تلقى مى كند.
اولاً: سيد حميرى در اينجا چه موضوعيتى دارد كه ناگهان مطرح مى شود؟ و او چه ارتباطى به فرقه كيسانيه دارد؟
ثانياً: اشكال سابق همچنان وجود دارد: مؤلف قبل از اينكه در صفحه ٩٦ كيسانيه را منحرف معرفى كند, در صفحه ٩٥, اعتقاد سيدحميرى به كيسانيه را انحراف دانسته, بازگشت وى از كيسانيه را تنبه مى داند. (اگر پيشتر, انحرافات كيسانيه اثبات شد, چه ضرورتى بر تكرار آن بود؟)
ثالثاً: از صفحه ٩٩ ـ ١٠٣ مؤلف در ضمن بخش كيسانيه, اتهام كذب به مختار را بررسى مى كند كه خارج از موضوع كيسانيه و اتهام عقيده مختار به اين فرقه است.
شايسته است مجموع مطالب طرح شده در سه فصل اول, در قالب يك بخش, تحت عنوان (معرفى مختار يا مرورى بر زندگى و شخصيت مختار يا… ) تجميع شود.

٢. پراكندگى و عدم انسجام مطالب, عامل سردرگم شدن مؤلف و خواننده
مراجعه به كتاب, روشن خواهد ساخت كه بخش عمده مطالب آن, خارج از بررسى ماهيت قيام مختار است. آنچه در بدو امر مشخص است, اينكه كتاب تا شش فصل اول, ربطى به قيام مختار ندارد و فصل هفتم, با عنوان (حوادث قبل از قيام) بنا دارد وارد بررسى قيام شود!
ـ بخش اول از فصل اول (بيوگرافى مختار) طى دوازده بند بيان شده است, كه ضمن غير ضرورى بودن آنگونه تقطيع نازيبا, ناگهان خواننده را به مطالعه شرح حال ديگران, يعنى پدر مختار مى كشاند! بخشى از متن كتاب ـ با تقطيع خاص ـ را با هم مدد مى كنيم:
بيوگرافى مختار
نام و نسب: نام او مختار ابن ابى عبيد بن مسعود بن عمرو… .
قبيله او: قسى و ثقيف است و قبيله مشهور ثقيف, از اعراب منطقه طائف كه به اين شخص منسوب مى شود.
كنيه: در عرب رسم است كه افراد, … .
لقب مختار: لقب او كيسان و فرقه كيسانيه منسوب به اوست… .
لقب اعطايى حضرت على(ع) به مختار: اصبغ بن نباته… .
بندهاى بعدى (سه صفحه) خارج از سرگذشت مختار است:
 پدر مختار: نام پدر وى ابوعبيد فرزند مسعود ثقفى; و در ابتداى خلافت عمر… .
جنگجوى داوطلب: چهار روز از خلافت عمر نگذشته بود كه خليفه دستور اعزام نيرو به سرحدات ايران و عراق مى دهد… . اولين كسى كه داوطلبانه خود را معرفى كرد, ابوعبيد, پدر مختار بود… .
فرماندهى ابوعبيد: هنگامى كه لشكر به دستور عمر براى حركت به سمت مرز ايران و عراق آماده شد, خليفه تصميم گرفت فرد لايقى را به فرماندهى آنان منصوب كند و… سپس ابوعبيد را… .
در بخش دوم, با عنوان (شخصيت مختار) نيز همين عدم انسجام, وجود مطالب مخل و بى ربط به اصل بحث, مانند هجرت خاندان مختار, عموى مختار استاندار مدائن و پيشنهاد خطرناك١٤ به چشم مى خورد. آيا بهتر نبود همه اين موارد (حتى فصل دوم در قالب يك متن) با همين جزئيات, بدون تقطيعات طرح مى شد؟ زيرا آنچنان كه روشن است, رسالت اوليه كتاب, قيام مختار است!
فصل سوم, صفحه ٣٣ (شخصيت مختار در گفتار ائمه(ع) و علما):
ـ دو صفحه اول (٣٥ ـ ٣٦) ـ دفاع از حق, دو روايت جالب ـ به اقرار خود مؤلف١٥ ربطى به شخصيت مختار ندارد, اما چرا اين دو صفحه, خارج از موضوع مطرح مى شود؟!
ـ از آنجا كه مؤلف بنا دارد وارد بحث (شخصيت و ستايش مختار از زبان ائمه)١٦ بشود, تا آخر فصل را به قضاوت مى گذاريم, تا خواننده خود قضاوت كند كه سرانجام در كجا ائمه(ع) مختار را ستودند و شخصيتش را بيان كردند!
ـ در صفحه ٣٧ آخرين پاراگراف (بشارت امام على به قيام مختار) آمده است: (در كتب ملاحم و فتن از طريق شيعه و سنى از پيامبر(ص) و اميرالمؤمنان(ع) رواياتى به عنوان پيشگويى حوادث آينده به چشم مى خورد. يكى از حوادثى كه در اخبار غيبى پيامبر(ص) و ائمه(ع) وجود دارد, قيام و شهادت امام حسين(ع) و حوادث بعد از آن, از جمله قيام مختار است. مقدس اردبيلى روايت ذيل را از حضرت امير(ع) نقل مى كند كه حضرتش فرمود: (سيقتل ولدى الحسين وسيخرج غلام من ثقيف ويقتل من الذين ظلموا ثلثمائه ونلثه ثمانين الف رجل): به زودى فرزندم حسين كشته خواهد شد, ولى ديرى نخواهد پاييد كه جوانى از قبيله ثقيف قيام خواهد كرد و از اين ستمكاران انتقام خواهد گرفت; به طورى كه تعداد كشته هاى آنان به سيصد و هشتاد و سه هزار نفر خواهد رسيد).
در پيشگويى حضرت امير(ع), از حادثه اى كه در آينده به وقوع خواهد پيوست, نام دو شخص ذكر شده است: ١. صريح: ولدى الحسين (ع); ٢. مبهم: غلام من ثقيف.
بايد گفت: به فرض تطبيق اين روايات بر مختار, اين مربوط به زمان بعد از قيام وى مى باشد كه در آن زمان مختار ٦٥ يا ٦٦ ساله, داراى شخصيتى جاافتاده و شناخته شده بوده است; از طرف ديگر, در روايت چه ستايشى از شخصيت مختار آمده است؟
در صفحه ٤٠, (بشارت امام حسين به قيام مختار) آمده است: (علامه مجلسى(عليه الرحمه) در ذكر وقايع عاشورا مى نويسد: امام حسين براى لشكر كوفه و شام خطبه اى خواند (و خطبه را نقل كرده است). حضرت ذيل خطبه, مردم كوفه و شام را چنين نفرين فرمود: (… وسلّط علهم غلام ثقيف يسقيهم يسقيهم كاسا مصبره ولايدع فيهم احدا الا قتله, قتلة بقتلة وضربة بضربة, ينتقم لى ولاوليايى واهل بيتى واشياعى منهم): پروردگارا آن جوانمرد ثقفى را بر آنان مسلط كن تا جام تلخ مرگ و ذلت را به ايشان بچشاند و از قاتلان ما احدى را معاف ندارد و به جاى هر قتلى, قتلى و به جاى هر ضربه اى, ضربتى, و انتقام مرا و دوستان و خاندان و شيعيانم را از اينان بگيرد).
چنان كه مؤلف بيان فرمود, امام حسين(ع) در مقام نفرين بوده است. نفرين ايشان بخش هاى سه گانه دارد و آخرين آنها, سلطه غلام ثقيف است: (اللهم احبس عنهم قطر السماء, وابعث عليهم سنين كسنى يوسف, وسلط عليهم غلام سقيف… ). ١٧ چه بيان مدحى از اين روايت در مورد شخصيت مختار ديده مى شود؟ در حالى كه حضرت در مقام نفرين است و در فقرات قبل از خداوند براى قوم شرورى (قطع نزولات آسمانى, قحطى طولانى مدت) طلب مى كند. از سياق كلام برمى آيد كه غلام ثقيف شرالخلائق باشد كه حضرت در زمره شرور قبلى بيان مى فرمايد; ضمن اينكه مقام, مقام بشارت نيست, بلكه جمله دعا و نفرين است. براى اثبات ادعا ـ كه در هيچ موضعى از كتاب, ائمه مختار را ستايش نكردند ـ خواننده را به اصل كتاب ارجاع مى دهم.
در بخش دوم, از فصل دوم, (شخصيت مختار از ديدگاه علماى بزرگوار) آنچه در بررسى بخش اول بيان كرديم, بر اين بخش نيز جارى است; ضمن اينكه در قسمت پايانى اين بخش (ص ٦٠) با عنوان (ديدگاه علماى بزرگ شيعه درباره عظمت مختار), ديدگاه هيچ عالمى درباره مختار بيان نشده است, بلكه مؤلف دقيقاً متن كتاب الغدير را كه اسامى علما و كتب آنها بوده, بدون كم و زياد آورده است. متن كتاب را بررسى كنيد:
علامه امينى اسامى علماى شيعه را كه در مدح و تعظيم و تجليل مختار سخن گفته اند, يادآور مى شود و مى فرمايد: اسامى آن دسته از علماى اعلام كه در تنزيه و بزرگداشت او سخن گفته اند, عبارتند از:
١. جمال الدين ابن طاووس در رجال خود;
٢. آيت اللّه علامه حلى در خلاصه;
٣. ابن داوود در رجال خود;
٤. فقيه بزرگوار ابن نما كه كتابى مستقل در شخصيت مختار نوشته است: ذوب النضار;
٥. محقق اردبيلى در حديقة الشيعه… .
براى روشن شدن ذهن خواننده, بيان علامه امينى در الغدير را عيناً درج مى نماييم: (وقد اكبره ونزه العلماء الاعلام منهم: سيدنا جمال الدين ابن طاووس فى رجاله; وآيةاللّه العلامه فى الخلاصظ وابن داوود فى رجال و… . ١٨
ملاحظه مى شود كه علامه با عبارتى شروع مى كند كه ـ همچنانكه مؤلف محترم بيان كرد ـ خواننده را به دنبال ذكر اسامى آن عالمان مى برد و به همين دليل, عبارت علامه نيز به ذكر اسامى ختم مى شود.
اما جناب مؤلف كتاب قيام مختار عنوان مطلبش (ديدگاه علماى بزرگ شيعه درباره عظمت مختار) است, كه اقتضاى آن, بيان ديدگاه تك تك علمايى است كه ذكر مى كند.
موارد ذكرشده, نمونه اى از عدم انسجام و گستردگى بى حد و ربطى است كه در سراسر كتاب حاكم است. به واسطه اين پراكنده گويى و عدم انسجام, مؤلف در سه جاى مختلف, بنا را بر تبيين شخصيت مختار گذاشته, در مجموع تا پايان كار نتواسته است ترسيمى گويا از شخصيت مختار ارائه دهد:
١. بخش دوم از فصل اول: شخصيت مختار (ص ٢٣);
٢. بخش اول از فصل دوم: شخصيت مختار از ديدگاه ائمه (ص ٣٥);
بخش دوم از فصل دوم: شخصيت مختار از ديدگاه علما (ص ٤٩);
٤. ديدگاه علما در مورد عظمت مختار (كه قطعاً بايد منظور عظمت شخصيت مختار باشد).
از مجموع ٤٦ صفحه اى كه در مواضع مختلف (بخش دوم از فصل اول تا پايان فصل سوم) به شخصيت مختار تعلق گرفته است, تنها دو صفحه اول از بخش دوم از فصل اول, به بيان شخصيت مختار از ديدگاه شريف قريشى و ابن نما پرداخته است كه به فرض صحت, در چينش فعلى كتاب, بايد ذيل شخصيت مختار از ديدگاه علما مى آمد.
٤٤ صفحه باقيمانده درباره قيام مختار و اثر آن است; در حالى كه مى توان پس از تبيين شخصيت و جايگاه مختار, قيام را نتيجه شخصيت او دانست; اما دريغ از كمترين اشاره اى به شخصيت مختار!

٤. عدم ارجاع به منبع يا ارجاع ناقص
نقل غيرمستند
ـ ص ١, پاراگراف سوم: (كتابى كه در پيش رو داريد, به اعتراف صاحب نظران و محققان و مختصصان تاريخ و علم رجال, يكى از كامل ترين و جامع ترين بررسى و پژوهش درباره قيام خونين و حماسى يكى از مخلصان… ).
آنچه از ذكر عبارت فوق و توالى (صاحب نظران و محققان و… ) به نظر مى رسد, چيزى جز القاى اطمينان و اثبات اتقان علمى كتاب به خواننده نيست; اما خواننده كتاب براى حصول اطمينان بلافاصله به دنبال اسامى و ديدگاه افراد ذكرشده مى گردد; در حالى كه نه نامى از آن افراد برده شده است ونه ارجاعى به ايشان داده شده است.
نقل غيرمستند
ـ ص ٢٨, پاراگراف دوم:
(در استيعاب و نيز در اسعد [اسد]الغابه و الاصابه به مطلب فوق تصرحى شده است و شيعه و سنى از او [سعد بن مسعود ثقفى عموى مختار] به عنوان يكى از اصحاب برجسته ياد كردند).
(او در همه مراحل در كنار اميرالمؤمنين بود و نسبت به حضرتش ارادت خالصانه و علاقه وافر داشت. شيخ طوسى او را در شمار اصحاب اميرالمؤمنان(ع) ياد كرد).
توضيحات
اولاً: همراهى سعد بن مسعود ثقفى با اميرالمؤمنين ادعايى بى سند است; ثانياً: ذكر شيخ طوسى در شمار اصحاب اميرالمؤمنين, مطلبى است كه از اعيان الشيعه١٩ در باب سعيد بن مسعود ثقفى ذكر شده است; با اين تفاوت كه مؤلف اعيان الشيعه مستند انتساب اين قول را به شيخ, در رجال بيان مى دارد, اما مؤلف محترم بدون هيچ گونه ارجاع مستقيم يا غيرمستقيم, آن را به شيخ طوسى نسبت داده ت است; در حالى كه بنده با مراجعه به رجال شيخ طوسى در باب سين, (من روى عن اميرالمؤمنين(ع)), صفحه ٦٧, شماره ٦٠٨ نام ايشان را در شمار راويان از اميرالمؤمنين يافتم اما اينكه مؤلف قيام مختار به چه استنادى از شيخ طوسى, سعيد بن مسعود ثقفى را در شمار اصحاب اميرالمؤمنين(ع) ذكر مى كند, پرسشى است كه حداقل در اين متن بى پاسخ مى ماند; در حالى كه اگر به ساختار رجال طوسى نگاهى بيفكنيم, تعدادى از اسامى را در اسماى (من روى عن اميرالمؤمنين) و عده اى را ذيل (اصحاب ابي… ) مى يابيم كه به نظر مى رسد در اين تقسيم بندى, انگيزه و تفاوتى وجود دارد.
نقل غيرمستند
ـ ص ٢٨, پاورقى ٢: (در بعضى نسخ او را سعيد ياد كردند ولى سعد صحيح است).
اين عبارت اگر ديدگاه شخص مؤلف باشد, بدون دليل غيرقابل پذيرش است و اگر هم نقل از ديگران است مستند آن, ذكر شود.
نقل غيرمستند
ـ ص ٤٩, پاراگراف ٣ و ٤: (چنانچه بزرگانى مانند شيخ طوسى, علامه حلى, علامه ابن نما و… شخصى را بستايند, در وثاقت او ترديدى باقى نمى ماند).
ـ ص ١٠٣, بررسى دو روايت: (در روايت اول, دو نفر از راويان به چشم مى خورند كه بزرگان علم رجال اهل سنت نيز آن دو را قبول ندارند: ١. حماد بن سلمه; ٢. عبدالملك بن عمير. هر كس حالات اين دو را در تهذيب التهذيب ابن حجر و ميزان الاعتدال ذهبى ببيند, اعراض و روگردانى علماى رجال در گرفتن حديث آن دو را درمى يابد).
توضيحات
به كار بردن واژه (نيز), به اين نكته اشاره دارد كه علاوه بر علماى رجال شيعه, رجاليون اهل سنت هم آن را قبول ندارند. شايسته است مؤلف براى اينگونه ادعاها كه اولاً آن را منتسب به فريقين و ثانياً مبناى حكم و قضاوت قرار داده است, حداقل مستندى به يك مرجع اهل سنت و يك مرجع شيعى ارائه مى كرد; ضمن اينكه دو كتاب التهذيب ابن حجر و ميزان الاعتدال ذهبى, دوره اى و مجلد مى باشند; لذا چگونه خواننده مى تواند به اين استناد اعتماد و يا رجوع كند؟!
نقل غيرمستند
(درباره عبدالملك بن عمير گفتند: رعايت در حفظ حديث ندارد و احاديث را نقل كرده كه از نظر متن و سند منحصر به خود اوست و احاديث عجيب و غريبى نقل كرده… ).
(در روايت دوم, يكى از راويان آن, سدى است كه حتى بسيارى از علماى رجال اهل سنت, او را به دروغگويى و تفسير به رأى محكوم كرده اند; مانند ابن معين, عقيلى, ابى حاتم, طبرى, شعبى و ليث كه ابن حجر در تهذيب التهذيب و ذهبى در ميزان الاعتدال از آنان حديث دارند).
مؤلف بند بالا را ادامه مى دهد و قضاوت را به خواننده واگذار مى كند كه: (آيا با اين وصف مى توان به حديث سدى اعتماد كرد؟ و به دروغ پردازى هاى او اعتنا كرد؟)
توضيحات
در جوابى كه ما را به قضاوت فراخواند, از ايشان مى پرسم: آيا به اينگونه توصيف و ادعاى بدون سند شما مى توان از سدى و عبدالملك بن عمير و حماد بن سلمه سلب اعتماد كرد؟! آيا نمى توان همين نسبت دروغ (نعوذباللّه) را به ادعاى شما چسباند؟!
ظاهراً بنابراين است كه هر كس هر حرفى را مى تواند از كسى نقل كند… و نياز به اثبات هم نيست.
مؤلف, در پايان, براى تأييد رفاعه و تأييدى بر كذب بودن روايت ذكرشده, مطلبى از قول تاريخ طبرى (ج ٧, ص ١٢٠, پاورقى ١) نقل مى كند كه بنده مراجعه كردم و چنين چيزى وجود نداشت.
ـ مؤلف, تمامى آدرس هاى معجم الرجال الحديث را از جلد ١٨ نقل مى كند; در حالى كه اين نشانى ها در جلد ١٩ است. دو توجيه براى اين اشكال وجود دارد كه هر دو مخدوش است:
١. اگر اشكال را ناشى از خطاى حروفچين بداند, جواب اين است كه خطاى ديد و تايپ, موردى اتفاق مى افتند; در حالى كه تمام نقل هاى صورت گرفته از معجم الرجال الحديث به جلد ١٨ ارجاع داده شده است.
٢. به فرض اينكه اختلاف در چاپ كتاب باشد, عذرى است بدتر از گناه; چرا كه فلسفه ارجاع, اقناع خواننده است و اين ارجاع در جايى كه اختلاف نسخ و يا اختلاف چاپ وجود دارد, بايد شفاف صورت پذيرد.
نقل غيرمستند
ـ ص ١٠٦, سطر ٤: (اين روايت از نظر سند به شدت ضعيف است; زيرا حبيب راوى اين حديث, مجهول الحال است).
توضيحات
اين عبارت داراى دو بخش ادعا (ضعف سند) و دليل (مجهول الحال بودن حبيب) است. بخش اول به آيت اللّه خويى ارجاع داده شده و با مختصر اغماضى, قابل پذيرش است (اختلاف جلد و صفحه).
عبارت آيت اللّه خويى چنين است: (وهذه الروايات ضعيفه الاسناد جدا على ان ثانيه منهما فيه تهافت).٢٠ اولاً: آقاى خويى واژه جمع (روايات) به كار برده است; چرا كه در مقام بيان روايات ذامه بوده, اين ضعف سند را به مجموعه روايات ذامه نسبت داده است; در حالى كه مؤلف محترم, واژه مفرد به كار برده است و آن را منحصراً در اين روايت به كار گرفته است.
ثانياً: اگر ادعاى ضعف سند را به حضرت آيت اللّه خويى نسبت داده است, وجه و علت آن را هم بايد از حضرت ايشان نقل مى كرد; در حالى كه از عبارت ايشان چنين دليلى فهميده نمى شود. اگر هم سند ديگرى مبنى بر ضعف سند به خاطر وجود حبيب در سلسله سند حديث دارد, مؤلف بايد به آن منبع ارجاع مى داد; گرچه به فرض وجود آن هم خطاست مؤلف, ديدگاه شخصى (خويى) را مستدل به دليل فردى ديگر كند.
نقل غيرمستند
ـ ص ١٠٦, آخرين سطر: (در سند اين روايت عبيدى ذكر شده كه سيد بن طاووس و ابن بابويه, در نوادر الحكمه او را ضعيف مى دانند و شيخ طوسى او را از غلات ذكر كرده است).
توضيحات
اولاً: آيا سيد بن طاووس و ابن بابويه كار مشتركى به نام نوادر الحكمه دارند؟! ثانياً: بر فرض وجود, چرا ارجاع داده نشده است؟ ثالثاً: مستند نسبت دادن اين راوى از طرف شيخ طوسى به غلات چيست؟
٥. عواطف و عقايد مؤلف, وى را به تمجيدهاى مبالغه آميز و توصيف هاى بى مورد (مدح يا ذم) واداشته است:
ـ ص ١, پاراگراف اول: (قيام مختار بن ابى عبيد ثقفى كه در سال ٦٥ هـ. ق صرفاً به منظر خونخواهى از خون هاى به ناحق ريخته سيدالشهدا, حسين بن على(ع), نواده عظيم الشأن پيامبر(ص) و اصحاب وفادارش به وقوع پيوست, مهم ترين, عبرت آموزترين و حماسى ترين قيام شيعه و حق خواهان تاريخ در مقام ظلم و طغيان گرى و ستمگرى است).
اگر وصف (مهم ترين, عبرت آموزترين و… ) براى قيام مختار صحيح باشد, اين پرسش پيش مى آيد كه: آيا اين قيام, قيام امام حسين(ع) را تحت الشعاع قرار نمى دهد؟
چه عبرت آموزى و حق طلبى و ظلم ستيزى اى در قيام مختار وجود دارد؟ ضمن اينكه در همين عبارت, مؤلف, تمامى دامنه آن قيام را به خونخواهى شهداى كربلا محدود نموده است. عده اى نيز در مقابل فرمايش مؤلف محترم, از قيام مختار به فاجعه اى ددمنشانه در تاريخ اسلام ياد مى كنند. پس اگر منطق اين باشد كه با چينش واژگان آنچنانى, جريان يا شخصى, بدون دليل ستوده شود, با اينچنين واژگانى نكوهيده مى شود. (البته نكوهش آنان به زعم خودشان مستدل و مستند است).
جناب مؤلف, چگونه قيام مختار را برترين قيام حق خواهان تاريخ ذكر مى كند؟! آيا قيام سيدالشهداء در زمره قيام هاى حق خواهان تاريخ نيست؟! يا قيام مختار رتبه اى بالاتر از آن كسب كرده است؟!
حال آنكه اوج حق طلبى اباعبداللّه الحسين با شعار: (الا ترون ان الحق لايعمل به) و اوج ظلم ستيزى قيام آن حضرت با شعار (إنى لا ارى الموت الا السعاده والحياه مع الظالمين الا), برما و همگان روشن است.
از طرفى ديگر, آيا قيام توابين كه نامش گوياى ايجاد تنبه و ندامت از عدم يارى فرزند رسول خدا در عمق وجود عوامل آن است, رنگ و بوى عبرت آموزى بيشترى ندارد؟!
ـ ص ١, پاراگراف ٣ و ٤:
مؤلف از نوشته خود بسيار ستايش مى كند كه لازم است دو نكته را به ايشان يادآورى كرد كه:
١. رسم بر فروتنى و تواضع مؤلف است كه معمولاً با عباراتى چون: تلاشى ناچيز, برگ سبز و تحفه درويش, قطره اى از دريا و… اظهار مى شود; اما نوع بيان مؤلف محترم, به خودستايى شباهت بيشترى دارد كه براى خواننده جالب نيست.
٢. با به كارگيرى (ارائه تصويرى شفاف به بشريت), گستره تأثيرگذارى كتاب حاضر پا به پاى كتاب آسمانى احساس مى شود; وگرنه هيچ كس تا كنون دامنه تأثير خدماتش را تا اين اندازه گسترده نساخته است!
ـ ص ٥٠, دو سطر مانده به آخر: (از آنجا كه فقيهى مانند ابن نما كه از اجله علما و بزرگان فقه و حديث شيعه است و راجع به مختار تحقيق بسيارى كرده… ).
ـ ص ٥١, ابتداى پاراگراف سوم: (اين فقيه عالى قدر, پس از نقل ماجراى انتقام خونين مختار از دشمنان اهل بيت و… ).
ـ ص ٥١, آخرين سطر: (اين عالم بزرگ, در مقدمه كتاب ذوب النضار… ).
ـ ص ٥٢, سطر ٨: (اين عالم بزرگوار در ادامه مى فرمايد… ).
همه اوصاف ذكرشده, فقط براى ابن نما, آن هم در فاصله دو صفحه آمده است.
ـ ص ٥٧, ابتداى پاراگراف دوم: (علامه عالى قدر و مورخ بزرگ قرن اخير, باقر شريف قرشى ـ كه تاكنون تأليفات ارزنده اى در شرح حال ائمه اطهار(ع) داشته و الحق محقق و انديشمندى سترگ است كه تاريخ اسلام را خوب بررسى و ارائه كرده است ـ راجع به شخصيت مختار چنين مى نويسد… ).
ـ ص ٧٣, اولين سطر: (از جمله تهمت هايى كه بر ساحت مقدس مختار وارد كرده اند).
ـ ص ٨٦, ابتداى پاراگراف دوم: (مورخ شهير, مرحوم مقرم… ).
اگر اين گونه توصيفات را ويژگى قلم و بيان مؤلف فرض كنيم, فرض قابل قبولى نيست; زيرا همه افرادى كه در متن از آنها نامى برده شد, به يكسان از اين ستايش و مذمت ها برخوردار نيستند, بلكه بعضى ذكرى حداقلى (براى مثال آيت اللّه العظمى خويى, علامه امينى, شيخ طوسى و علامه حلى) ذكر از آنها به ميان آمده است و برخى ديگر كه مؤلف را در تأييد مختار همراهى نموده اند نورچشمى شده, و متصف به صفات و ملقب به القابى شده اند.

٦. اشكالات صورى و ويرايشى
مداد آرايشى ويراستاران كه چشم و ابروى هر نوشته اى را نوازش كرده و مى زيبد, در برابر زيبايى اين متن خشكيده شد, ناديده گرفتن اوليات و بديهيات اصول ويرايش در اين كتاب را مى توان ويراستى نوين به شمار آورد; از آن جمله موارد ذيل است.
صص ٨ و ١٣٧, تمامى پاراگراف ها, با حرف عطف (و) شروع شده اند.
ـ (و مگر اين سنت و مقتضاى عدل الهى نيست كه به ظالمان امان ندهد و آنان را به سزاى اعمالشان برساند؟… )
ـ (و به فرموده قرآن كريم (لهم خزى فى الدنيا ولهم فى الاخره عذاب عظيم… ).
ـ (و چه جنايتى بزرگ تر از جنايت كربلا و كدام حادثه تكان دهنده تر از واقعه عاشورا… ).
ـ (و قيام پرشكوه و خونين مختار بر اساس روايات متواتر و اخبار مستفيضه, چيزى جز تحقق وعده خدا در زمينه هلاكت مجرمان نبود).
ـ (و چرا در مكاتبات شخصى محمد حنفيه خود را مهدى معرفى مى كند و مختار نيز در نامه و سخنرانى هايش او را با همين عنوان ياد مى كند؟ آيا اين مطلب را چگونه مى شود توجيه و حل كرد؟)
در جمله اخير, چند اشكال وجود دارد: ١. ابتداى پاراگراف با (واو) شروع شده است; ٢. جمله سؤالى است, ولى با نقطه پايان پذيرفته است; در حالى كه به علامت سؤال نياز است; ٣. جمله بعد از نقطه, با (واو) شروع شده است; ٤. جمله (و مختار نيز) جمله خبرى است, ولى در پايان آن, علامت سؤال گذاشته شده است; ٥. در بخش پايانى, بين ادات استفهام (آيا, چگونه) جمع شده است; و حال آنكه مواضع به كارگيرى (آيا و چگونه) با هم سازگارى ندارند.
با مراجعه به متن كتاب, شواهد بيشترى يافت خواهد شد.
* ص ١٥ اولين ارجاع به پانوشت متن (اول سطر) به چه معناست؟ به چه چيزى ارجاع داده شده است؟
(قبيله اوقسى و ثقيف است و قبيله مشهور ثقيف, از اعراب منطقه طائف است كه به اين شخص منسوب مى شود).
* ص ١٧, سطر اول: (نام پدر وى ابوعبيد) (تشديد).
* ص ٢٦, سطر ٤: (پس از شهادت پدر, او كه نوجوانى بيش نبود و به عنوان يك رزمنده بسيجى در كنار پدرش مى جنگيد, يتيم شد و… ).
اولاً: آيا درست است كه فردى پس از شهادت پدرش, در كنار پدرش بجنگد؟ ثانياً: هر فرزندى با از دست دادن پدرش يتيم مى شود و اين امرى طبيعى است!
به نظر مى رسد جمله اين گونه باشد: (مختار آن هنگام كه نوجوانى بيش نبود, به عنوان رزمنده بسيجى در كنار پدرش مى جنگيد).
* ص ٣٦, پاراگراف سوم: (قبل از آنكه به روايات خاصى كه پيرامون شخصيت و ستايش مختار از ائمه معصومين(ع) بپردازيم, نظر خوانندگان عزيز را به… ).
* صفحه ١٠٩ سطر ٧: (آيت اللّه خويى پس از نقل و رد چند روايت كه در مذمت و نكوهش مختار رسيده است, مى فرمايد: در اينجا چند مطلب است كه بايد روشن شود: اول: بعضى از علما بر اين عقيده اند كه مختار خوش عقيده نبوده و به همين جهت استحقاق عذاب دارد… ).
آنچه در پاراگراف بالا آمد, نقل قول مستقيم (عدم استفاده از گيومه) از حضرت آيت اللّه خويى بوده كه مؤلف متن اصلى آن را در پانوشت نيز آورده است.

جمع بندى و اظهارنظر
١. عنوان كتاب, قيام مختار است و قيام ايشان مربوط به زمانى است كه تقريباً ٦٥ سال از عمر مختار سپرى شده بود. بهتر به نظر مى رسيد كه بدون توجه به گذشته مختار, با بسنده كردن به ذكر مختصرى از شرح زندگانى ايشان, مؤلف وارد اصل بحث, يعنى قيام مختار و بررسى آن از ديدگاه ائمه, علما, توده مردم و بازتاب اجتماعى آن مى شد. اين بررسى بايد به گونه اى پژوهشگرانه و مستند انجام و تبيين مى شد كه خواننده چهره قيام مختار را بى غبار ببيند, نه اينكه مؤلف با زحمت زياد غبار از چهره مختار كنار بزند.٢١
٢. مؤلف در تمام كتاب, سعى بر تمجيد از مختار دارد; در حدى كه ساحتى مقدس برايش قايل مى شود.
اما در هيچ جاى كتاب نتوانسته است مستندى بر تقدس ساحت مختار از ديدگاه ائمه و علما بيان كند. حداكثر همراهى اى كه مى شود با ايشان داشت, اين است كه آن مقدار از فعل مختار (قيام) كه در سن ٦٥ سالگى وى, به تسكين آلام اهل بيت و مؤمنين انجاميد, مورد تأييد و رضاى ائمه و علما بود.
در جريان ملاقات شيعيان كوفه و محمد حنفيه و امام سجاد(ع) كه مؤلف نقل كرده است, آنجا امام على بن الحسين(ع) فرمودند: (حتى اگر بنده سياهى در حمايت از ما به پاخاست بر مردم واجب است او را حمايت كنند). ملاحظه مى شود كه اين عبارت, هيچ گونه تأييدى از شخصيت مختار دربر ندارد, بلكه مى توان گفت: مؤلف اينگونه تعميم داده است كه هر اتفاقى كه منجر به احقاق حق اهل بيت شود, حمايت از آن بر مردم واجب است; يعنى حتى اگر سنگى از كوه سقوط كند و چنين نتيجه اى داشته باشد, بر مردم واجب است در سقوط آن سنگ كمك كنند.
تمامى نقل هاى به كار گرفته شده در كتاب, فقط بر محور نتايج قيام مختار بود; در حالى كه اگر مختار ساحتى مقدس مى داشت, مربوط به قبل از قيامش بود كه آن قيام را مى توان نتيجه تقدس ساحتش دانست.
در ميان بزرگانى كه مؤلف در ضمن كتاب خويش, از آنها نقل قول كرده است, مختار را از افراد فعال در عرصه دين, سياست و اجتماع عصر خويش قلمداد كرده, قيامش را به تبع آن سوابق ستوده اند.٢٢ اكنون كه كتاب از رسالت خويش (بيان قيام) فاصله گرفته است, جا داشت تاريخچه زندگى مختار تا زمان قيام نيز سيرى را طى مى كرد.
٣. شايسته است مديران نشربنام و معتبرى, چون بوستان كتاب, جامعه مدرسين حوزه علميه قم و شركت چاپ و نشر بين الملل, توجهى مضاعف به منشورات خويش داشته باشند. به استناد بيان مؤلف در مقدمه چاپ جديد, چاپ پنجم كتاب (چاپ اول نشر بين الملل) در سال ١٣٨٧ وارد بازار شده است و به استناد جمله دعاى مؤلف در آخرين سطر كتاب, تحقيق اين كتاب در سال ١٣٦٦ پايان يافته است. آيا شايسته است اثرى پس از گذشت بيست سال از تحقيق آن و شش بار چاپ (تا سال ١٣٨٨), از ناشران معتبر, داراى چنين اشكالاتى (ساختارى, محتوايى, صورى و… ) باشد؟ اشكالاتى كه تأثيرات عميقى بر اعتقادات دينى مخاطبان مى گذارد؟!

١. بحارالانوار; ج ٤٥, ص ٣٣٩.
٢. ماهيت قيام مختار; ص ٥٤. به نقل از: تنقيح المقال; ج ٣, ص ٢٠٦.
٣. بحارالانوار; ج ٤٥, ص ٣٣٩.
٤. شيخ جعفر بن محمد الحلى (ابن نما); ذوب النضار, ص ٤٩.
٥. چاپ اول, بهار ١٣٨٧, شركت چاپ و نشر بين الملل.
٦. ذهبى; ميزان الاعتدال; تحقيق علامه الجبادى; ج ٤, بيروت: [بى تا], ص ٨٠.
٧. ذهبى; تاريخ الاسلام; ج ٥, ص ٦٠.
٨. رجال كشى; الرجال; ص ١٢٨ .
٩. همان, ص .
١٠. همان, ص ٤٣.
١١. بحارالانوار, ج ٤٥, چ ٢, بيروت: مؤسسة الوفاء, ١٤٠٣ ق, ص٣٣٩.
١٢. Biography.
١٣. آريانپور; فرهنگ فشرده تك جلدى انگليسى ـ فارسى; تهران: اميركبير, ١٣٦٧.
١٤. از صفحه ٢٦ ـ ٣١.
١٥. دو روايت جالب. قبل از اينكه به روايات خاصى كه درباره شخصيت و ستايش مختار از ائمه معصومين(ع) بپردازيم… (ر.ك به: ص ٣٦).
١٦. همان.
١٧. بحارالانوار; ج ٤٥, ص ١٥.
١٨. علامه امينى; الغدير; ج ٢, بيروت: دارالكتاب العربى, [بى تا], ص٣٣٤.
١٩. اعيان الشيعه; ج ٧, بيروت: دارالتعارف, ص ٢٤٠.
٢٠. خويى; معجم الرجال الحديث; ج ١٩, ص ١٠٥.
٢١. قيام مختار; ص ١, پاراگراف آخر.
٢٢. علامه امينى: هركه با ديده بصيرت و تحقيق بر تاريخ و حديث و علم رجال بنگرد, درمى يابد كه مختار از پيشگامان ديندارى و هدايت و اخلاص بوده است و همانا نهضت او تنها براى برپايى عدالت… .